|
شنبه ، 23 آبان 1388 ، 17:12 |
ندا از آسمان مي رسد ، گوش دل بسپاريد : جمع كنيد قلبهاي پريشان را ، زنجير كنيد دلهاي گريزان را ، محفل انس ميهمان مي طلبد و ميهمان ميزبان . راه گم كرده ها ، طوفان زده ها ، رمه هاي بي سرپرست زمانه « به كجا چنين شتابان »؟ - « به هر آن كجا كه باشد ، به جز اين سرا ، سرايم » - « هر آن كجا » درد دوا نمي كند ، « هر آن كجا » قلب شفا نمي دهد. مگر به دنبال سبوي آرامش نيستيد؟ مگر ساغر دلتان را پر نمي طلبید؟ بازگرديد كاين ره که می روید به تركستان هم نمی رسد. خار مغیلانش تیزاست و كورسوی اميدش ريز . مگر نشنيديد « كند همجنس با هم جنس پرواز » قلبهاي شما از جنس خاك نيست ، ماده نيست زميني نيست كه با ماديات آرامشش دهيد . قلبي را كه از « نفخت فيه من روحي » نشأت گرفته با ماده چه كار؟ چگونه آرامش مي يابد؟ طاووس بهشتي را با زاغ و زغن چه كار؟ جز آزار بيشتر دل و تيرگي روح ازاين مجالست چه حاصل؟ بشنويد ، و بدانيد كه « الا بذكر الله تطمئن القلوب » آرامش از آسمان بگيريد و آسماني شويد. پيوند دهيد ارض و سما را . نهال ذكردر زمين قلب خود بكاريد تا ثمر تطمئن القلوب درو كنيد و پله پله به ملاقات ملكوتيان برويد. «ربنا اننا سمعنا منادياینادی للايمان اَن امنو بربكم » آري « سمعنا و اطعنا » گفتیم،لبيك گفتیم و رو به خدا نشستیم. مولايم ،امشب نشسته ام تا به آب ديده سنگ سراچه ی دل شستشو دهم، تا ذكرت بگويم كه «ذكرالله اكبر تويي» ياد تو ياد خداست .نام تو نام خداست .امانه.....حتي نمي خواهم نامي به زبان بياورم . نمي خواهم حتي به اندازه ي يك صدا احساس جدايي از تو كنم . مي خواهم در سكوت با تو سخن بگويم مولا . نمي شود ؟ مي دانم كه مي شود. تو درون قلب مني ، تو خود قلب مني مگر « نحن اقرب اليه من حبل الوريد » نيستي ، رگ گردن كه بيرون از بدن نيست. تو درون من خسته دلي . ديگران مي گويند: در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم او در فغان و در غوغاست اما من اين را نمي گويم مي دانم درون من كيست مولا . تو هستي ، محبت توست كه غوغا مي كند ، محبت توست كه « من در ميان جمع و دلم جاي ديگري است.» مگر نمي گوييم « انفسكم في النفوس » مگر نمي گوييم « ارواحكم في الارواح » روح شما در روحهاست ، نفس شما در نفس هاست. من روح و نَفْس و نَفَس تو را در خودم مي بينم و حس مي كنم . تمام ذرات وجودم نام تو را مي گويد. اما بي صدا ،اما در سكوت و خاموشي . همه غريبه اند ، همه غيرند و تو غيور ، بي صدا فريادت مي زنم . در عمق جانم نامت را بر لوح دلم حك مي كنم و به پاس داري اش مي نشينم . بي صدا هم مي توان فرياد زد ، بي صدا هم مي توان مناجات كرد. زبان اشك و دل را فقط تو خوب می فهمي مولا. فقط اشك رامحرم خلوت غريبانه ام مي كنم. چشم به راه لحظه ي ظهورتم.
» يا مهدي ادركني »
|