|
شنبه ، 23 آبان 1388 ، 17:11 |
دوباره شب شد . تاريكي و سكوت دستش را روي سرهمه پهن كرده و چشمهاي همه را بسته است. نه گوشها مي شنوند و نه زبانها حق دخالت دارند كسي نيست بپرسد چرا گريه مي كني؟ نه اشك ريختنت دليل مي خواهد و نه درد دل كردنت درد. همه جا خالي از اغيار است و پر از يار . آن يار سفركرده كه هرچه دل است در پي اوست و هر چه در پي او نيست اصلاً دل نيست ، ياري كه مهرش قيمت دارد ، قيمتش بهاي جان است ، ارزان نمي فروشد بايد بسوزي تا بسازدت . بايد بميري تا حياتت دهد. اينجا وادي زبوني سيمرغ است كه همان سي مرغ هم هنوز به كوه معرفتش نرسيده اند او هزار و پانصد سال است منتظر 313 نفر است كه اگر هر سال يك نفر قرباني اش مي شد تا كنون چهاربار سپاه فراهم كرده بود اما افسوس و صدافسوس براين بشر. مولايم وقتي كودك بودم مي گفتم : به دست خود درختي مي نشانم به پايش جوي آبي مي كشانم بعد هم نهال كوچكي را با دستان كوچكترم به سختي درون خاك فرو می بردم و به خيال خامم هر روز منتظر جوانه اش بودم و سايه اش مي طلبيدم. اما امروز به دست خود نهالي از مهرت در دلم نشاندي و آبياري اش به من سپردي مي خواستم با جويبار اشك نهال محبتت برويانم ،اما امشب فهميدم كم است ، اشك هم راه به جايي نمي برد مولا، براي تو بايد خون گريه كرد بايد محبت دنيا را با خون دل از ديده برون سازم ، دل بستگي هايم را،علاقه هايم را قطره قطره با اشك از ديده فرو ريزم . مولايم تنها شده ام تنها مانده ام تا تن ها را از خود برانم و تو را به محفل غريبانه ام دعوت كنم . از تو خواستم تا فقط براي تو ناله كنم تا لبم بخندد و دلم گريه كند ، تا روز سكوت كنم و شب فرياد. مولايم چه خوب شد كه شب را آفريدي تو دست توانمند خالق يكتايي ، اگر شب نبود زيبايي ها هم نبود ، اين تاريكي و سياهي است كه منشأ نور و سرور مي شود. اگر شب نبود عقده ها در گلو مي ماند ، بغض مي شد ، منفجر مي شد و دنياي ظاهرمان را نابود مي كرد. خوش حالم كه شب را دارم كه تو را دارم مولايم كجايي تا سر به پايت بگذارم و بگریم بگريم و بنالم كه هرچه دارم از تو دارم مي دانم ، مي دانم كه در راه تو « زهر باید خورد و انگارید قند » مي دانم كه "زشت بايد ديد و انگاريد خوب " مي دانم كه « بس كه بپسنديد بايد ناپسند » زيرا پسند تو مهم است نه من . تو بهانه ي خلقتي ، تو ثقل زمين و آسماني ، تو قرار زمين و زمينیاني ، عالم ايجاد طفيل توست نه تو براي عالم . من چه باشم كه سخني بگويم ،اصلاً منی وجود ندارد كه از او سخن بگويم ، هرچه هست تو هستي . اما مولايم يادت باشد همين مخلوق حقير و نامقدار ضعيف است و تاب مقاومت بسيار ندارد طوفان سهمگين است و از بدحادثه اينجا به پناه آمده است . مي شود سحري هم نوبت او شود و به جرعه اي « نه جامي » عطشش فرو نشانی . مي شود وقت سحر از غصه نجاتش دهي . مي شود اندر آن ظلمت شب آب حياتش دهي؟
« يا مهدي ادركني »
|